به خاطر یک مشت دلار (A Fistful of Dollars) 1964

 

به خاطر یک مشت دلار , عنوان اولین قسمت از سه‌گانهٔ دلار به کارگردانی سرجو لئونه است که در سال ۱۹۶۴ اکران شد. لئونه این فیلم را بر اساس فیلم یوجیمبو اثر آکیرا کوروساوا ساخت. این فیلم بازیگر نقش اولش را، که کلینت ایستوود بود، تبدیل به یک ستاره کرد.

در یک دهکده، بویی جز بوی مرگ به مشام نمی‌رسد. قانون وجود ندارد و اسلحه حرف اول و آخر را می‌زند. یک غریبه (با بازی کلینت ایستوود) وارد این دهکده شده و این آغازگر ماجرایی تازه است.

در سال های ۱۹۶۴، ۱۹۶۵ و ۱۹۶۶ شاهد سه فیلم فوق العاده در ژانر وسترن با بازی کلینت ایست وود که شهرت خود را با بازی در سینمای وسترن به دست آورده است، بودیم. پس از موفقیت فیلم (بخاطر یک مشت دلار ۱۹۶۴)، فیلم (به خاطر چند دلار بیشتر ۱۹۶۵) ساخته شد و سپس چهارمین فیلم برتر تاریخ، یعنی فیلم (خوب، بد، زشت ۱۹۶۶) ساخته شد که با گذشت ۴۶ سال، هنوز هم نماد اصلی ژانر وسترن است. یک مشت دلار فیلمی است که لوکیشن زیادی ندارد و تمام اتفاقات فیلم، در یک شهر مرزی به وقوع می پیوندد.

کلینت ایستوود با همان لباس های معروف و استیل خاص خودش، وارد شهری میشود. زورگویی دو گاوچران به یک مرد و فرزند خردسالش از همین ابتدا نشان دهنده این است که در این شهر خبری از عدالت نیست! خبری از کلانترها و مارشال های گردن کلفت نیست. اینجا اسلحه حرف اول و آخر را میزند. بیوه زن ها و مغازه های بسته و تعطیل شده اینجا، در نگاه اول نظر هر کسی را جلب میکند.

از مهمان تازه وارد به شهر سن میگل، با گلوله استقبال میشود… تنها یک ناقوس زن کلیسا و یک تابوت ساز در این شهر کار می کنند که هر دو به کفن و دفن افراد مشغولند! کافه متروکه ای هم در شهر وجود دارد که مرز میان دو طرف شهر است. با وجود اینکه سن میگل شهر بسیار سوت و کور و مرده ای است، اما درآمد خیلی زیادی را کسب میکند.

اما این پول فقط برای دو مرد حکم فرمای این شهر و افراد آنهاست. در غرب وحشی برای مدت بسیار زیادی مشروب و اسلحه بزرگترین تجارت خلافکاران بود. سن میگل به سبب اینکه در نزدیکی مرز واقع شده، از این تجارت به خوبی بهره می برد. در دوره ای که جنگ میان جنوب و شمال قاره آمریکا در جریان بود بسیاری از گانگسترها به قانون شکنی عادت کرده بودند و هر کسی که وارد تجارت اسلحه و مشروبات الکلی و حتی قمارخانه ها و خانه های فحشا میشد، سود بسیار زیادی کسب میکرد.

  و اما در ادامه ی فیلم , خواهش سلوانیتو، صاحب کافه از جو برای رفتن از شهر گویای خطرناک بودن شهر است. سن میگل شهری مرزی است که در یک طرف آن سرخپوست ها و مکزیکی ها، و در طرف دیگر یانکی ها قرار دارند. بکستر در یک طرف شهر زندگی میکند که تاجر اسلحه است و جو یکبار با گلوله های افراد او آشنا شده، و در طرف دیگر برادران روخوس که مشروبات الکلی می فروشند.

جنگ و رقابتی آشکار میان این دو سمت شهر وجود دارد اما هر دو خانواده به دلیل حفظ منافع، حاضر به درگیری نیستند و فقط این مردم بیچاره شهر هستند که ضرر می کنند.

با ورود این غریبه به شهر، همه منتظر صدای ناقوس هستند تا جان دئوس آن را به صدا در بیاورد و پریپرو تابوت ساز وی را به گورستان ببرد. با بررسی شرایط حاکم بر شهر و با صحبت های وسوسه برانگیز صاحب کافه، جو برای نشان دادن ارزش های خودش چهار نفر از افراد بکستر را در یک چشم بر هم زدن نقش بر زمین میکند. راستش این صحنه کمی اغراق آمیز است اما به خاطر بهتر جلوه دادن قهرمان داستان، باید شاهد این سکانس باشیم.

گرایش جو به الکل است. او با این کار به خانواده روخوس ها که مشروبات الکلی می فروشند می پیوندد و در قدم اول، او به حرف خود رسیده است که در این شهر پول خوبی میتوان به دست آورد.

کوروساوا در فیلم های تاریخی اش به بررسی زندگی افراد حاشیه ای می پردازد، افرادی که از نظر خصوصیات اخلاقی در تضاد و تعارض با دیگران و محیط اطرافشان هستند، و قهرمان فیلم یوجیمبو نیز یکی از آن هاست. کوروساوا در فیلم های تاریخی اش، به افسانه ها براساس دیدی امروزی نگاه می کند و پیام فلسفی آن ها را بیرون می کشد. کوروساوا مشابه اکثر اخلاق گرایان علت نابسامانی ها را با بدبینی شدید و لختی تلخ متوجه شرایط اجتماعی می کند، اما در عین حال این امید را که کوشش باعث رهایی انسان از بندهای گرفتار کننده اش خواهد شد، از دست نمی دهد.

به دو فیلم کوروساوا به نام های یوجیمبو و سانجرو (سانجورو) که هر دو درباره ی یک سامورایی سرگردان است، باید با دیدی بیش از فیلم های صرفن زد و خوردی نگریست، آن ها در مورد تاثیرات و تغییرات بیشمار اجتماعی ژاپن در قرن گذشته اند. سامورائی هایی که پس از مدرن شدن ژاپن (در این فیلم حضور اسلحه نشانه ی بارز این موضوع است) و در هم کوبیده شدن مناسبات سنتی که در آن به عنوان جنگاورانی حرفه ای در خدمت اربابان خود بودند، از سوی اربابان فئودالی خود اخراج و بیکار شدند و یکی از این انسان های سرگردان یوجیمبو است. یوجیمبو همانند دو فیلم دیگر کوروساوا به نامهای هفت سامورائی و دژ پنهان فیلمی در زمینه، نوع و سر و شکل فیلمهای وسترن است که از روایت داستانی قدرتمندی بهره می برد و نمایشی از تحرک را ارئه می کند، و در آن پرده از وجود مردی فراتر از عصر و مکان خود یعنی مردی نابهنگام بر می دارد، مردی که ناگزیر است همچون باد در سفر و جابجایی و سرگردانی و عقب نشینی باشد

موسیقی فیلم  به خاطر یک مشت دلار  ساخته انیو موریکونه قطعاً بهترین اثر در ارتباط با دنیای وسترن بوده و هست. این موسیقی به شدت حال و هوای غرب وحشی و دوران هفت تیر کشی را تداعی میکند. موریکونه را شاید بتوان پرکارترین آهنگساز فیلم در جهان دانست.روزنامه گاردین در فوریه سال ۲۰۰۱ با انتشار مقاله‌ای وی را «موتزارت سینما» لقب داد.

به عقیده منتقدان در جایی که در سکانس های پایانی فیلم جو از قطعات فولاد و آهن یک جلیقه ضدگلوله درست میکند. آن را میپوشد و وارد شهر میشود… (این ایده در زمان خودش خیلی جالب به نظر می رسید). نشان دهنده این است که حتی کارگردانان فیلم های وسترن هم آرزوی فناناپذیر بودن قهرمان داستانشان را داشتند.
رامون با دیدن او با اسلحه وینچسترش شروع به تیر اندازی به او میکند. اما پس از شلیک هر گلوله، جو دوباره بر میخیزد و به راه خودش ادامه میدهد. بعد از تمام شدن فشنگ های رامون، جو افراد او را میکشد و سلوانیتو را از بالای طناب دار، پایین میاورد. اما برای اثبات حرفش یک بار دیگر به رامون مهلت میدهد. هر دو اسلحه های خود را به زمین میاندازند و فقط یک فشنگ در دست دارند. هر کس که زودتر بتواند اسلحه خود را خشاب گذاری کند، برنده این دوئل است. با اینکه کارگردان سعی دارد تا این سکانس را مهیج جلوه دهد اما معلوم است که جو بعد از این همه اتفاقاتی که برایش پیش آمده و هنوز هم زنده است، برنده این دوئل نیز خواهد بود. با اینکه هر دو در تیراندازی مهارت زیادی دارند اما مشخص است که اسلحه کمری بسیار سریع تر از وینچستر، خشاب گذاری میشود. بخاطر یک مشت دلار اما از ابتدا تا پایانش ماندگار و خاص است , ماندگار و دیدنی , ماندگار و دوست داشتنی و ماندگار و ماندگار.
اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *