به من میگن هیچکس (My Name Is Nobody) 1973

 

 

┋[به من میگن هیچکس » My Name Is Nobody]┋, فیلمی است در ژانر ┋[ کمدیوسترن ]┋, و با  کارگردانی [تونینو والری .و. سرجو لئونه] که به برافتادن غارتگران غرب وحشی اشاره دارد و  همدستی دو نفر برای نابودی یک گروه ۱۵۰ نفری دزد و چپاول‌گر که روایت اصلی فیلم است.

[ارنستو گاستالدی], نویسنده خلاق فیلمنامه, که بر اساس داستانی از فولویو مورسلا و ارنستو گاستالدی، با الهام از طرحی به نوشته ی  سرجیو لئونه.

[ترنس هیل] نیز نقش اصلی فیلم می باشد که کاراکتر «هیچ‌کس» را ایفای نقش نموده است و از بازیگران دیگر فیلم که نقش اساسی در فیلم دارند میتوان به [ترنس هیل – هنری فوندا – ژان مارتن] اشاره کرد.

[جک بیورگارد]، که زمانی بهتر تفنگدار غرب قدیم بوده است، می‌خواهد با اروپا رفته و در آرامش بازنشسته شود، اما یک تفنگدار جوان، که بعنوان [هیچکس] شناخته می‌شود، او را می‌پرستد و از او می‌خواهد که با درخشش و افتخار بازنشسته شود.

او برنامه‌ای ترتیب می‌دهد تا جک با یک دسته ۱۵۰ نفره با نامه دسته خشن روبه‌رو شود و جایگاه تاریخی خود را بدست آورد.

[ترنس هیل], بازیگر محبوب و موفق سینمای وسترن باری دیگر در کنار استادان این ژانر یعنی ژانر وسترن ,مانند [هنری فوندا] قرار گرفته است. در فیلمی از نوع وسترن اسپاگتی که در سال ۱۹۷۳ توسط کارگردان نام اشنای هالیود یعنی [سرجئو لئونه] که در کارهای او میتوان از شاهکارهای دنیای وسترن یعنی “روزی روزگاری در غرب” و “خوب بد زشت” را نام برد, ساخته شده است.
[سرجئو لئونه] این فیلم را با دوست قدیمی خود یعنی [تونینو والری] ساخت و نویسندگی این فیلم نیز خودش انجام داد.
  [سرجئو لئونه] در این فیلم با نگاهی شوخ طبعانه و طنزآلود دست بکار شد به طوری که [ترنس هیل] که به قبل این در فیلم های کمدی وسترنی به من میگن ترینیتی و ترینیتی لقب من است حضور طنزگونه داشت توانست بخوبی بازی بگیرد و این بازیگر را در کنار هنری فوندا قرار داد تا فیلمی به یادماندنی دیگری از خود به جای گذارد.
در کنار بازی خوب بازیگران قدرتمند و کاربلد و کارگردانی حرفه ای و کاملا درست, نباید از کنار موسیقی متن عالی فیلم نیز به راحتی گذشت که دوباره لئونه به سراغ یار همیشگی خود یعنی [انیو موریکونه] رفت تا این آهنگساز توانا دوباره با ساخت موسیقی های خود روح تازه و قدرتی افزونتر را به فیلمش دهد.

┋[فیلم به من میگن هیچکس]┋,  مدام از دوران قهرمانی سالهای دور شخصیت اصلی به دوران حال در فیلم رفت و آمد دارد و  گذشته ی قهرمان ما را در دوران افول اش، به نحوی هم حسرت وار و خاطره انگیز و با دلتنگی  دوران پیروزی ها و قهرمانی هایش و هم به نحوی طعنه آمیز که ناشی از هجو به دوران و قهرمان اش است به او یادآوری می کند.

سکانسها مانند شخصیتی مدام به او یاد آور میشوندو به او می گوید که دیگر آن قهرمان سابق نیست و دوره اش سپری شده و حداکثر با یک نمایش دیگر باید بازنشسته شود، اما با این وجود، آنقدر عاشق این قهرمان هست که از همان سکانس بمب گذاری در کافه تا نبرد با ۱۵۰ هفت تیرکش، همواره همچون سایه ای، مواظب و محافظ او در مقابل دشمنان اش است.

┋[کاراکتر هیچکس]┋ نیز اصلاً معلوم نیست از کجا آمده و چطور ؟ از کجاست و اهل کجا ؟ و در پایان به کجا میخواهد برود ؟ گویی او همان دست فیلمنامه نویس و پیرو همان مشی متولیان فیلم در کالبد یک کاراکتر است,  همان فراواقعیت واقعیت سازی شده و شکل دهنده ی واقعیت فیلم، که همانگونه که آرمان گرایانه و با به سخره گرفتن دشمنان اش در سکانس بمب گذاری در کافه آمد، همانگونه آرمان گرایانه در سکانس پایانی آرایشگاه، با یک انگشت اشاره، دشمنان اش را باز به سخره گرفت و رفت و در طول این مسیر، هم به دوران و جهان وسترن، به دلیل مطبوع و معبود بودن اش عشق ورزید و هم چنین دوران و جهانی را به دلیل ویژگی زدایی درونی و کم کارکرد شدن تدریجی و نهایتاً اتمام تاریخ مصرف اش، مورد هجو قرار داد و [قهرمان نوعی] چنین دوران و جهانی را با برپا داشتن برزگداشتی حماسی برایش، عاقبت به خیر و بازنشسته کرده و بدین وسیله، پایان این دوران و جهان را اعلام کرد؛ دوران و جهانی که در سینمای رنسانس یافته ی از دهه ی ۷۰ میلادی به بعد، دست کم دیگر به آن شکل کلاسیک و تقدس مآبانه ی سابق، جایگاهی نداشت و همچون نبرد پایانی [جک بیورگارد] فیلم، به صفحات تاریخ پیوست.

اشتراک گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *